تبليغاتX
روزگار غريبي‌ست، نازنين

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ز کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود

56 سال پیش و بعد از یک کودتا

دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت

به عبث هر چه درو کردید آواز مرا

باز هم سبزتر از پیش

می بالد آوازم

هر چه در جعبه ی جادو دارید

به در آرید که من

باطل السحر شما را همگی می دانم

سخنم

باطل السحر شماست

محمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)

شانزدهم آذر، روزي است كه سه دانشجوي دانشگاه تهران در اعتراض به دخالتهاي امريكا و انگليس در امور ايران و سفر "ريچارد نيكسون" معاون رييس جمهوري امريكا به تهران، همراه ديگر دانشجويان بپاخاستند و سينه خود را آماج گلوله هاي رژيم پهلوي قرار دادند تا سندي ديگر از روح ميهن پرستي، آزادي خواهي و استقلال طلبي فرزندان اين مرزوبوم را براي هميشه در تاريخ ثبت كنند. اين روز، روز دانشجو نام گرفته است.


معلم شهيد دكتر علي شريعتي در باره آنان نوشته است:«اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي‌زدم، همانجايي كه بيست و دو سال پيش، «آذر» مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي «نيكسون» قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته‌اند، نخواستند ـ همچون ديگران ـ كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي‏آيد، بياموزند، هركه را مي‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمي‌روند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد» هستند. اين «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي‏توانستم اين سه آذر اهورايي را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي‏وزد، نفسرند! اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»

‏روايت مركز اسناد انقلاب اسلامي از واقعه 16 آذر 1332 چنين است:

بيشتر از 50 روز از كودتاي آمريكايي ارتشبد زاهدي عليه دولت مردمي دكتر محمد مصدق در 28 مرداد 1332 نگذشته بود. مردم هنوز درك كودتا برايشان سنگين بود. اولين تظاهرات يك پارچه مردم عليه رژيم كودتا در همين روز اتفاق افتاد؛ دانشگاه و بازار به طرفداري از تظاهركنندگان اعتصاب كردند. تظاهرات به قدري سنگين بود كه كودتاچيان وارد معركه شدند و طاق بازار را بر سر بازاريان خراب كردند و دكان‏هاي آنان را به وسيله مزدوران خود غارت كردند.

16 آبان سال 32 بود؛ كابينه زاهدي و دولت انگلستان براي تجديد روابط ايران و انگلستان كه در جريان ملي سازي نفت قطع شده بود، مخفيانه شروع به مذاكرات كردند.

در تاريخ 24 آبان اعلام شد كه نيكسون معاون رئيس جمهور آمريكا از طرف آيزنهاور به ايران مي‏آيد. نيكسون به ايران مي‏آمد تا نتايج «پيروزي سياسي اميدبخشي را كه در ايران نصيب قواي طرفدار تثبيت اوضاع و قواي آزادي شده است» (نقل از نطق آيزنهاور در كنگره آمريكا بعد از كودتاي 28 مرداد) ببيند. دانشجويان مبارز دانشگاه نيز تصميم گرفتند كه هنگام ورود نيكسون، نفرت و انزجار خود را به دستگاه كودتا نشان دهند. وقوع تظاهرات هنگام ورود نيكسون حتمي مي‏نمود.

دو روز قبل از آن واقعه تلخ (14 آذر) زاهدي تجديد رابطه با انگلستان را رسما اعلام كرد و قرار شد كه «دنيس رايت»، كاردار سفارت انگلستان، چند روز بعد به ايران بيايد. از همان روز 14 آذر تظاهراتي در گوشه و كنار به وقوع پيوست كه در نتيجه در بازار و دانشگاه عده‏اي دست گير شدند. اين وضع در روز 15 آذر هم ادامه داشت.

رژيم شاه براي مسلط شدن بر اوضاع و حفظ امنيت سفر نيكسون نيروهاي نظامي خود را در دانشگاه مستقر كرد؛ روز 15 آذر يكي از دربانان دانشگاه شنيده بود كه تلفني به يكي از افسران گارد دانشگاه دستور مي‏رسد كه بايد دانشجويي را شقه كرد و جلوي در بزرگ دانشگاه آويخت كه عبرت همه شود و هنگام ورود نيسكون صداها خفه گردد و جنبنده‏اي نجنبد...

صبح شانزده آذر، هنگام ورود به دانشگاه، دانشجويان متوجه تجهيزات فوق العاده سربازان و اوضاع غير عادي اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثه‏اي را پيش بيني مي‏كردند.

دانشجويان حتي الامكان سعي مي‏كردند كه به هيچ وجه بهانه‏اي به دست بهانه جويان ندهند. از اين رو دانشجويان با كمال خونسردي و احتياط به كلاس ها رفتند و سربازان به راهنمايي عده‏اي كارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمي گذشت و چون بهانه‏اي به دست آنان نيامد به داخل دانشكده‏ها هجوم مي‏آوردند؛ از پزشكي، داروسازي، حقوق و علوم عده زيادي را دستگير كردند. بين دستگير شدگان، چند استاد نيز ديده مي‏شد كه به جاي دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل كاميون كشيده شدند؛ چون احتمال وقوع حوادث وخيم‏تري مي‏رفت، لذا براي حفظ جان دانشجويان، دانشكده را تعطيل كردند و به آنها دستور دادند به خانه‏هاي خود بروند و تا اطلاع ثانوي در خانه بمانند.

دانشجويان نيز به پيروي از تصميم اولياي دانشكده، محوطه دانشگاه را ترك مي‏كردند ولي هنوز نيمي از دانشجويان در حال خروج بودند كه ناگاه سربازان به دانشكده فني حمله كردند. بهانه حمله آنان به دانشكده ظاهرا اين بود كه در اين گير و دار دو دانشجوي رشته ساختمان به حضور نظاميان در دانشگاه اعتراض مي‏كنند. ارتشي‏ها براي دست‏گيري آنان وارد دانشكده فني وارد كلاس درس مهندس شمس مي‏شوند تا دانشجويان معترض را دست گير كنند؛ وقتي مهندس شمس نسبت به حضور نظاميان در كلاس درس خود اعتراض مي‏كند او را با مسلسل به جاي خود مي‏نشانند و حتي با شكنجه مستخدم دانشكده سعي مي‏كنند كه آن دو دانشجو را بيابند.

رئيس وقت دانشگاه تهران براي اينكه جلوي ناآرامي‏ها را بگيرد، كل دانشگاه تهران را تعطيل كرد. حضور نظاميان در صحن دانشكده فني باعث شد كه بين نظاميان و دانشجويان، زد و خورد شود. عده‏اي از سربازان، دانشكده فني را به صورت كامل محاصره كرده بودند تا كسي از ميدان نگريزد. آنگاه دسته‏اي از سربازان با سر نيزه از در بزرگ دانشكده وارد شدند.

اكثر دانشجويان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهاي جنوبي و غربي دانشكده خارج شوند. در اين ميان بغض يكي از دانشجويان تركيد و او كه مرگ را به چشم مي‏ديد و خود را كشته مي‏دانست ديگر نتوانست اين همه فشار دروني را تحمل كند و آتش از سينه پرسوز و گدازش به شكل شعاري كوتاه بيرون ريخت: «دست نظاميان از دانشگاه كوتاه!». هنوز صداي او خاموش نشده بود كه رگبار گلوله باريدن گرفت و چون دانشجويان فرصت فرار نداشتند به كلي غافل گير شدند و در همان لحظه اول عده زيادي هدف گلوله قرار گرفتند. به خصوص كه بين محوطه مركزي دانشكده فني و قسمت‏هاي جنوبي، سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشيني عده زيادي از دانشجويان روي پله‏ها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند، مصطفي بزرگ نيا به ضرب سه گلوله از پا درآمد. مهندس مهدي شريعت رضوي كه ابتدا هدف قرار گرفته به سختي مجروح شده بود بر زمين مي‏خزيد و ناله مي‏كرد، و دوباره هدف گلوله قرار گرفت. احمد قندچي حتي يك قدم هم به عقب برنداشته و در جاي اوليه خود ايستاده بود و از گلوله باران اول مصون مانده يكي از جانيان «دسته حاجيباز» با رگبار مسلسل سينه او را شكافت.

بعد از پايان درگيري‏ها احمد هنوز زنده بود؛ او را به يكي از بيمارستان‏هاي نظامي تهران منتقل كردند. در حالي كه در درگيري‏ها لوله شوفاژ در مقابل احمد تركيد بود و آب جوش تمام سر و صورت او را به شدت مجروح كرده بود با اين حال مسئولان بيمارستان از مداوا و حتي تزريق خون به او ابا كردند و 24 ساعت بعد او مظلومانه شهيد شد.
مظلوميت قندچي به حدي بود كه حتي بعد از شهادت، به خانواده‏اش گفته بودند كه احمد را با دو شهيد ديگر در امام زاده عبدالله دفن كرده‏اند. برادر شهيد قندچي گفت: «بعد از اين كه فهميديم احمد را در مسگر آباد دفن كرده‏اند با خانواده شريعت رضوي و بزرگ نيا به مسگر آباد رفتيم و قبر شهيد را نبش كرديم و او را مخفيانه به امام زاده عبدالله برديم و در آنجا در كنار دوستانش به خاك سپرديم.»

در جريان درگيري 16 آذر عده زيادي از دانشجويان كه تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند به ناچار به آزمايشگاه پناه بردند. پس از ختم گلوله باران دقيقه‏اي سكوت، دانشكده را فرا گرفت. ناگهان ميان سكوت ناله بلندي به گوش رسيد كه مانند دشنه در قلب‏ها فرو رفت و از چشم بيش‏تر دانشجويان اشك جاري شد. ناله‏هاي بلند سوزناك مي‏فهماند كه عده‏اي مجروح شده‏اند و در همان جا افتاده‏اند. اولياي دانشكده، مستخدمان و چند نفري از دانشكده پزشكي مي‏خواستند مجروحان را به پزشكي برده معالجه كنند ولي سربازان با تهديد به مرگ مانع اين كار شدند. بدن مجروحان در حدود دو ساعت در وسط دانشگاه افتاده بود و خون جاري بود تا بالاخره جان سپردند. بدين ترتيب سه نفر از دانشجويان (بزرگ نيا، قندچي و شريعت رضوي) شهيد و بيست و هفت نفر دستگير و عده زيادي مجروح شدند.

خبر واقعه 16 آذر به سرعت در تمام تهران پخش شد. در روز 17 آذر تمام دانشگاه‏هاي تهران و اغلب شهرستان‏ها در اعتصاب كامل به سر بردند؛ حتي بسياري از دبيرستان‏ها هم با تعطيل كردن مدرسه خود هم دوش دانشگاهيان در تظاهرات عليه فجايع 16 آذر و سفر نيكسون به تهران شركت كردند.

براي كم رنگ كردن واقعه 16 آذر، جنايت كاران شروع به سفسطه كردند. در مقابل خبرنگاران گفتند كه: «دانشجويان براي گرفتن تفنگ سربازان حمله كردند و سربازان نيز اجباراً تيرهايي به هوا شليك نمودند و تصادفا سه نفر كشته شد.» در همان روزها يكي از مطبوعات نوشت: «اگر تيرها هوايي شليك شده، پس دانشجويان پر درآورده و خود را به گلوله زدند!»

رژيم براي اين كه واقعه 16 آذر زودتر از يادها برود از برپايي مراسم يادبود شهدا جلوگيري كرد.

برادر شهيد شريعت رضوي مي‏گويد: «بعد از شهادت اين سه تن به ما اجازه برگزار كردن شب سوم در خانه هايمان را هم ندادند؛ ولي در مراسم چهلم به خاطر پافشاري زيادي كه كرديم فقط 300 كارت كه مهر حكومت نظامي روي آن خورده بود به من دادند. هر كس مي‏خواست به طرف امام زاده عبدالله برود كارتش را كنترل مي‏كردند.»
برادر شهيد بزرگ نيا نيز مي‏گويد:«از طريق علم، شاه به پدرم تسليت گفت و پيغام داد 200 هزار تومان خون بها بدهند كه جواب رد داديم؛ بعد مي‏خواستيم مجلس ختم و شب هفت بگيريم، مخالفت كردند. تا اين كه خودم پيش سرتيپ بختيار فرماندار نظامي رفتم و متعهد شدم اگر اتفاقي افتاد خودم مسؤول باشم.»

درست روز بعد از واقعه 16 آذر، نيكسون به ايران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهي كه هنوز به خون دانشجويان بي گناه رنگين بود دكتراي افتخاري حقوق دريافت كرد. صبح ورود نيكسون يكي از روزنامه‏ها در سر مقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشاده‏اي به نيكسون نوشت. در اين نامه سرگشاده ابتدا به سنت قديم ما ايراني‏ها اشاره شده بود كه «هرگاه دوستي از سفر مي‏آيد يا كسي از زيارت بازمي گردد و يا شخصيتي بزرگ وارد مي‏شود ما ايرانيان به فراخور حال در قدم او گاوي و گوسفندي قرباني مي‏كنيم؛ آنگاه خطاب به نيكسون گفته شده بود كه «آقاي نيكسون! وجود شما آن قدر گرامي و عزيز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترين جوانان اين كشور يعني دانشجويان دانشگاه را قرباني كردند.»

شرح عكس:
بالا: ريچارد نيکسون و محمدرضا پهلوي پس از کودتاي 28 مرداد- کاخ سعد آباد
پایین از راست به چپ: شهيدان احمد قندچي، آذر شريعت رضوي، مصطفي بزرگ نيا

منابع متن:
1- خاطرات شهيد چمران
2- روزنامه كيهان آذر 58
3- روزنامه اطلاعات آذر 58
4- روزنامه جمهوري اسلامي آذر

نقل از :

http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=68094


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:30  توسط پرواز  | 

عنوان ندارد

تتابلذثعهقالشندل۵۷لق۷۶۸۷۳۵کتاد٬٫(ّ)٪×[»ةأ

مطالب بالا رو همینطوری تایپ کردم تا چیزی واسه نوشتن به ذهنم بیاد٬ البته نه اینکه مطلب کم باشه یا ذهن من ناقصه بلکه مطلبی که بشه اینجا نوشت تا هم چیزی نوشته باشم و هم اینکه اِکانتم بدلیل عدم استفاده حذف نشه. بعضی وقتا این زندگی دیجیتالی هم واسه خودش دردسر داره ها اصلا خیلی هم بی خودِه مثلا همین کتاب چهره (Facebook ) شده یه بخشی از هویت آدما٬ و حتی شَس هفتاد درصد تصور و شناخت آدما از هم ناشی از تاثیر شخصیت دیجیتالشون رو هم دیگس! اصلا سگ مسب بد کوفتیه حتی نمیشه ازش بیرون رفت (البته یه راه هست و اونم اینه که به صاحباش دری وری حسابی بگی و یه مقدار فعالیت بی ناموسی رو دیوارت انجام بدی...نگارنده هیچ مسولیتی نمی پذیرد) جدیدن هم که به دوگولشون زده و یه سری کارای ژانگولری در میارن که جا داره آدم این جمله معروف رو بگه " والله بخدا قسم یعنیی..."  از جمله: این تست های مسخره و یسری خزعبلات (املای این کلمه رو خودتون چک کنید) تازه ٬ نم چی بود به نم چیچی هم آراسته شد و اون اینکه یه جور مدد جویی دیجیتالی و سایبری هم راه انداخته و بعضی ها رو معرفی میکنه و میگه کمک کنید تا این آدم فیس بوک بهتری داشته باشه چون خیلی وقته کسی خودشو رو دیوارش خالی نکرده مثلا یکیش همین حاج مقداد خودمون. بابا یکی نیس بگه کار درستو اینا میکنن که به گور بابای این سایت خندیدن و سیفون رو هم کشیدن ( راستی میگن ادرار کردن تو آب راکد حافظه رو ضعیف میکنه٬ اینو اون آقا مجریه اون برنامه نم چی شبکه چار می گفت البته غیر اون خوردن سیب ترش٬ راه رفتن بین دو زن٬ خوردن پس مانده موش و... هم هست به پاورقی رجوع شود) .

آخیش دیدین هَویژووری کلی نوشتم و نذرمو ادا کردم. ولی نمی دونم با انبوهی از چیزایی که تو ذهنمه و نمی تونم بنویسمشون چی کار کنم ( آخه من سرعت تایپم کمه خب)

تا گفتمانی دیگر... هیپوفیز عالی مستقر

پ.ن:

امام هفتم شیعیان فرمودند:نه چیز موجب فراموشی اند،خوردن سیب ترش و گشنیز و پنیر و خوردن دم زده موش و (ادرار كردن) در اب راکدو خواندن نوشته سر گورها و راه رفتن میان دو زن و دور انداختن شپش و حجامت در گودی پشت سر.
منبع:خصال شیخ صدوق،تحت نظر ایت اله کمره ای ، چاپ تهران به سال 1374صفحه 189 و 190

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:21  توسط پرواز  | 

زمستان

یعنی یه دفعه زمستون شد آ ٬ بازم دمش گرم پارسال یه خورده پاییز داشت امسال دیگه داداشمون اتصال کوتاه کرد و زمستون شد. یعنی امروز که داشتم می رفتم امتحان بدم ساعت ده یازده قشنگ اشکم در اومد. هٍه یکی از اوستادا می گفت بدلیل لکه های خورشیدیه یعنی یه وقتایی دمای خورشید یُخده کم میشه و این حرفا.

بازم یاد استاد اخوان ثالث گرامی که می گفت:

زمستان است...

استاد مهدی اخوان ثالث

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:52  توسط پرواز  | 

همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم

بعد مدتها یهو بسرم زد یه سری هم به اینجا بزنم و یه کمی با وبلاگم درد و دل کنم٬ اما الان که شروع کردم انگار دل دردم خوب شده و ملالی در بین نیست جز دوریه شما٬ خُب شاید بعضی وقتا آدما بدشانسی بیارن اما نه دیگه اینقدر آخه میدونی الان چند سال ببخشید چند قرنه! نه فکر می کنم بقولی اصفهونیا یکی یه جایی یه سُکی به سیستم گذاشته که الا ماشالله همینطور نکبت می باره...هی خدایا شکرت. راستی از اون بالا اوضاع چطوریه؟ همینطوریه که ما شاید من می بینم؟! بیا مرامی یه دفه این اتاق مانیتورینگتو به ما نشون بده! آخه از بچگی همیشه دوس داشتم یه دفه برم تو اون اتاقا که توش پر تلویزیونه و همشون هم دارن نمودارای سینوس کسینوس نشون میدن. نه ولش کن بی خیال شوخی کردم٬ من طبق استاندارد ایرانی هنوز یه بیست سالی فکر کنم جا دارم. چند سطر پایین رو خالی میذارم چون افکارم تو اون چند سطر ۲۵ سال به بالاست:

خب تموم شد و حالا دوباره ادامه میدیم . بعضی وقتا میگم دیگه درست بشو نیست اصلا غمناک میشم و میرم تو یکی از صحنه های بارونی دم غروب پاییز تو اون فیلم گریه دارا و به صدای بلند گریه میکنم و میگم ای خدا آخه چرا... بابا بی خیال مصلحت و این حرفا اون دکمه رو فشار بده و خلاص! یکی دیگه از بروبچ هم امروز غمناک زده بود خلاصه خوردیم بهمو غم به قم ببخشید غم شدو بعدشم دوباره یه چند سطر جای خالی... خدمت همایونی تون عرض کنم که ٬اَه شِت... یادم رفت! حالا بنظرتون صد سال دیگه وقتی ملت تاریخ میخونن چی میگن؟! آیا صد سال پیش هم مردم دوس داشتن بدونن وقتی که ما الان تاریخ رو می خونیم چی میگیم؟!! اونا رو نمی دونم اما خودم خیلی دوست دارم بدونم. خب دیگه خیلی درد و دل کردم .

یا حق

------------------------------------

نام جاوید ای وطن
                            صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
                              همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
                            شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
                             همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
                             که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
                               وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
                              که نواگر این چمنم
همه جان وتنم
                                      وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
                                       به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
                                              به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
                                            ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
                                              ز صلابت ایران جوان

----------------------------------------------------------

بعد از دوِ ماراتون٬  مونتریال ۲۰۰۹ .

۱۰ کیلومتر در ۵۰ دقیقه اولین نفر این فاصله رو در ۳۰ دقیقه دوید. راستی اون مدال که بر گردنم هست رو هم به همه میدادن

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:7  توسط پرواز  | 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain

قراره که روز ۱۳ سپتامبر در مسابقه دو ماراتون ۱۰ کیلومتر شرکت کنم. هدف از این مسابقه جمع آوری کمک مالی برای ریشه کن کردن فقر هست. من و تعدادی از دوستان از طرف Engineers Without Border در این فعالیت شرکت می کنیم و مدتی هم هست که داریم تمرین می کنیم که آماده بشیم. این هم پروفایل من هست : http://www.runtoendpoverty.ca/?page_id=180&uid=88 

فردا هم باید اسباب کشی کنم به خونه جدید بهمین خاطر یه چند روزی که اوضاع بهم ریخته ای دارم و لی تا یک دو روز آینده همه چی رو مرتب می کنم. تا ببینیم چی میشه...ء

نماز روزه هاتون قبول و پیروز باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:20  توسط پرواز  | 

سال سبز

یک سال گذشت؟

یک سال گذشت!

یک سال گذشتتتتتتتت...

من مامانمو میخوام :(

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط پرواز  | 

این عو عو سگان شما نیز بگذرد

مولانا سیف‌الدّین ابوالمحامد محمد فرغانی از شاعران ایرانی قرن هفتم و هشتم هجری بود، وی اصلاًّ از فرغانه‌ی ماوراءالنهر بود که در دورهٔ سلطهٔ ایلخانان و مغولان در آسیای صغیر می‌زیست. سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت و او را استاد سخن می‌نامید و با آن استاد بزرگ نوشت و خواند داشته‌است. سیف فرغانی چند گاهی را در تبریز گذراند و در آن‌جا با همام تبریزی آشنا شد. یان نقیصه‌های اجتماعی و برشمردن زشتی‌ها و پلیدی‌های طبقهٔ فاسد جامعه، در اشعار سیف دیده می‌شود. این نقدهای صریح و جدّی، خالی از هزل و مطایبه‌است. 

 
هم مرگ بر جهان ِ   شما نیز بگذرد
  هم رونق ِ   زمان ِ شما نیز بگذرد

وین بوم  مِحنَت   از پی ِ   آن   تا کند خراب
بر دولت آشیان ِ   شما نیز بگذرد

باد ِ خزان ِ   نکبت ِ ایّام   ناگهان
  بر باغ   و بوستان ِ شما   نیز بگذرد

آب ِ اجل   که   هست گلوگیر ِ   خاص و عام
بر حلق   و بر دهان ِ   شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو   نیزه   برای   ستم   دراز
  این تیزیِ   سِنان ِ   شما نیز بگذرد

چون داد ِ   عادلان   به جهان در   بقا نکرد
  بیداد ِ   ظالمان ِ   شما نیز بگذرد

در   مملکت   چو   غُرّش ِ   شیران گذشت   و رفت
  این عوعو ِ   سگان ِ   شما   نیز بگذرد

آن   کس که   اسب داشت   غُبارش   فرونشست
  گَرد ِ   سُم ِ   خران ِ شما   نیز بگذرد

بادی که   در   زمانه   بسی   شمع ها   بکُشت
  هم   بر   چراغدان ِ   شما   نیز   بگذرد

زین کاروان سرای   بسی کاروان گذشت
  ناچار   کاروان ِ   شما   نیز بگذرد

ای مُفتَخَر   به   طالع ِ   مَسعودِ    خویشتن
  تاثیر ِ   اختران ِ   شما   نیز بگذرد

این   نوبت   از   کسان   به   شما   ناکسان   رسید
  نوبت   ز   ناکسان ِ   شما   نیز بگذرد

بیش از   دو   روز   بود   از   آن ِ   دگر کسان
  بعد   از   دو   روز   از   آن ِ   شما   نیز   بگذرد

بر   تیر ِ   جَورتان   ز   تحمّل   سپر کنیم
  تا سختی ِ   کمان ِ   شما   نیز   بگذرد

در   باغ    دولت ِ   دگران   بود   مدّتی 
  این گُل،   ز   گُلسِتان ِ   شما   نیز بگذرد

آبی ست   ایستاده   در   این   خانه   مال   و   جاه
  این   آب ِ   نارَوان ِ   شما   نیز   بگذرد

ای   تو   رَمِه   سَپُرده   به   چوپان ِ   گُرگ طبع
  این گُرگی ِ   شُبان ِ   شما   نیز   بگذرد

پیل ِ   فَنا   که   شاه ِ   بَقا   مات ِ   حُکم ِ   اوست
  هم   بر   پیادگان ِ   شما   نیز   بگذرد

ای   دوستان   خَوهَم   که   به   نیکی   دُعای ِ سِیف
  یک   روز   بر   زبان ِ   شما   نیز بگذرد

کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:48  توسط پرواز  | 

من ندارم سر ياس

 

من ندارم سر ياس ...

من ندارم سر ياس

با اميدی که مرا حوصله داد

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد

گل کو می آيد

گل کو می آيد خنده به لب

گل کو می آيد می دانم ،

با همه خيرگی باد که می اندازد

پنجه بر دامانش

روی باريکه ی راه ويران ،

گل کو می آيد

با همه دشمنی اين شب سرد

که خط بيخود اين جاده را

می کند زير عبايش پنهان

شب ندارد سر خواب ،

شاخ مايوس يکی پيچک خشک

پنجه بر شيشه ی در می سايد

من ندارم سر ياس ،

زير بی حوصلگيهای شب ، از دورادور

ضرب آهسته ی پاهای کسی می آيد ...

« شاملو »

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:16  توسط پرواز  | 

بای ذنب قتلت

نمی دونم چِمه؟! احساس می کنم دارم توی وان روغن خفه می شم٬ خیلی سعی کردم تغییری در این شرایط ایجاد کنم اما نمیشه! خیلی خوابم میاد اما نمی تونم بخوابم. میرم پای اینترنت که طبق معمول ببینم چه خبره اما انگار دستام نمی تونن تایپ کنن! بالاخره میرم تو فیس بوک (face book) ٬ یکی از بچه ها یه ویدیو پست کرده با عنوان شهادت خواهرم! با خودم میگم بازم این نامردا یکی رو کشتن ولی خب بذار ببینم! کلیک و آغاز تصویر " دست تو بگیر اینجا" چند نفری دارن سعی می کنن یکی رو نجات بدن٬ "ندا نرو نرو" چیزی نمی فهمم دوربین می چرخه و چهره زیبای دختری که بر زمین افتاده و چشماش به دوربین دوخته شده! میگم خب خدا رو شکر ظاهرا زنده است که ناگهان... بغض داره خفم می کنه تو چشمام اشک حلقه شده و تصویر رو تار می بینم. نمی دونم چرا این یکی خیلی روم تاثیر گذاشت در بهت غوطه ورم که تلفن زنگ می خوره یهو بخودم میام! الو الو؟ سلام و صدای بغض کرده یکی از دوستان که می گه " شهادت خواهرم رو دیدی؟ " و دوباره تلفن و " شهادت خواهرم رو دیدی؟ " تازه میفهمم چرا این همه مضطربم...

خواهر و برادر شهیدم راهت ادامه دارد

با امید روز های سبز آینده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:57  توسط پرواز  | 

مکرو و مکرالله و الله خیرالماکرین

به یاد دوستان از دست رفته ام در کوی دانشگاه و هموطنان شهیدم در راه احقاق حق و آزادی٬ فاتحه مع الصلوات...

ای حسین تو شاهد باش که مردمت بار دیگر آزاده بودند٬ بار دیگر مظلوم ولی پیروز...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:29  توسط پرواز  |