تبليغاتX
روزگار غريبي‌ست، نازنين

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ز کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود

زمستان

یعنی یه دفعه زمستون شد آ ٬ بازم دمش گرم پارسال یه خورده پاییز داشت امسال دیگه داداشمون اتصال کوتاه کرد و زمستون شد. یعنی امروز که داشتم می رفتم امتحان بدم ساعت ده یازده قشنگ اشکم در اومد. هٍه یکی از اوستادا می گفت بدلیل لکه های خورشیدیه یعنی یه وقتایی دمای خورشید یُخده کم میشه و این حرفا.

بازم یاد استاد اخوان ثالث گرامی که می گفت:

زمستان است...

استاد مهدی اخوان ثالث

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:52  توسط پرواز  | 

همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم

بعد مدتها یهو بسرم زد یه سری هم به اینجا بزنم و یه کمی با وبلاگم درد و دل کنم٬ اما الان که شروع کردم انگار دل دردم خوب شده و ملالی در بین نیست جز دوریه شما٬ خُب شاید بعضی وقتا آدما بدشانسی بیارن اما نه دیگه اینقدر آخه میدونی الان چند سال ببخشید چند قرنه! نه فکر می کنم بقولی اصفهونیا یکی یه جایی یه سُکی به سیستم گذاشته که الا ماشالله همینطور نکبت می باره...هی خدایا شکرت. راستی از اون بالا اوضاع چطوریه؟ همینطوریه که ما شاید من می بینم؟! بیا مرامی یه دفه این اتاق مانیتورینگتو به ما نشون بده! آخه از بچگی همیشه دوس داشتم یه دفه برم تو اون اتاقا که توش پر تلویزیونه و همشون هم دارن نمودارای سینوس کسینوس نشون میدن. نه ولش کن بی خیال شوخی کردم٬ من طبق استاندارد ایرانی هنوز یه بیست سالی فکر کنم جا دارم. چند سطر پایین رو خالی میذارم چون افکارم تو اون چند سطر ۲۵ سال به بالاست:

خب تموم شد و حالا دوباره ادامه میدیم . بعضی وقتا میگم دیگه درست بشو نیست اصلا غمناک میشم و میرم تو یکی از صحنه های بارونی دم غروب پاییز تو اون فیلم گریه دارا و به صدای بلند گریه میکنم و میگم ای خدا آخه چرا... بابا بی خیال مصلحت و این حرفا اون دکمه رو فشار بده و خلاص! یکی دیگه از بروبچ هم امروز غمناک زده بود خلاصه خوردیم بهمو غم به قم ببخشید غم شدو بعدشم دوباره یه چند سطر جای خالی... خدمت همایونی تون عرض کنم که ٬اَه شِت... یادم رفت! حالا بنظرتون صد سال دیگه وقتی ملت تاریخ میخونن چی میگن؟! آیا صد سال پیش هم مردم دوس داشتن بدونن وقتی که ما الان تاریخ رو می خونیم چی میگیم؟!! اونا رو نمی دونم اما خودم خیلی دوست دارم بدونم. خب دیگه خیلی درد و دل کردم .

یا حق

------------------------------------

نام جاوید ای وطن
                            صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
                              همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
                            شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
                             همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
                             که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
                               وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
                              که نواگر این چمنم
همه جان وتنم
                                      وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
                                       به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
                                              به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
                                            ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
                                              ز صلابت ایران جوان

----------------------------------------------------------

بعد از دوِ ماراتون٬  مونتریال ۲۰۰۹ .

۱۰ کیلومتر در ۵۰ دقیقه اولین نفر این فاصله رو در ۳۰ دقیقه دوید. راستی اون مدال که بر گردنم هست رو هم به همه میدادن

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:7  توسط پرواز  | 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain

قراره که روز ۱۳ سپتامبر در مسابقه دو ماراتون ۱۰ کیلومتر شرکت کنم. هدف از این مسابقه جمع آوری کمک مالی برای ریشه کن کردن فقر هست. من و تعدادی از دوستان از طرف Engineers Without Border در این فعالیت شرکت می کنیم و مدتی هم هست که داریم تمرین می کنیم که آماده بشیم. این هم پروفایل من هست : http://www.runtoendpoverty.ca/?page_id=180&uid=88 

فردا هم باید اسباب کشی کنم به خونه جدید بهمین خاطر یه چند روزی که اوضاع بهم ریخته ای دارم و لی تا یک دو روز آینده همه چی رو مرتب می کنم. تا ببینیم چی میشه...ء

نماز روزه هاتون قبول و پیروز باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:20  توسط پرواز  | 

سال سبز

یک سال گذشت؟

یک سال گذشت!

یک سال گذشتتتتتتتت...

من مامانمو میخوام :(

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط پرواز  | 

این عو عو سگان شما نیز بگذرد

مولانا سیف‌الدّین ابوالمحامد محمد فرغانی از شاعران ایرانی قرن هفتم و هشتم هجری بود، وی اصلاًّ از فرغانه‌ی ماوراءالنهر بود که در دورهٔ سلطهٔ ایلخانان و مغولان در آسیای صغیر می‌زیست. سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت و او را استاد سخن می‌نامید و با آن استاد بزرگ نوشت و خواند داشته‌است. سیف فرغانی چند گاهی را در تبریز گذراند و در آن‌جا با همام تبریزی آشنا شد. یان نقیصه‌های اجتماعی و برشمردن زشتی‌ها و پلیدی‌های طبقهٔ فاسد جامعه، در اشعار سیف دیده می‌شود. این نقدهای صریح و جدّی، خالی از هزل و مطایبه‌است. 

 
هم مرگ بر جهان ِ   شما نیز بگذرد
  هم رونق ِ   زمان ِ شما نیز بگذرد

وین بوم  مِحنَت   از پی ِ   آن   تا کند خراب
بر دولت آشیان ِ   شما نیز بگذرد

باد ِ خزان ِ   نکبت ِ ایّام   ناگهان
  بر باغ   و بوستان ِ شما   نیز بگذرد

آب ِ اجل   که   هست گلوگیر ِ   خاص و عام
بر حلق   و بر دهان ِ   شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو   نیزه   برای   ستم   دراز
  این تیزیِ   سِنان ِ   شما نیز بگذرد

چون داد ِ   عادلان   به جهان در   بقا نکرد
  بیداد ِ   ظالمان ِ   شما نیز بگذرد

در   مملکت   چو   غُرّش ِ   شیران گذشت   و رفت
  این عوعو ِ   سگان ِ   شما   نیز بگذرد

آن   کس که   اسب داشت   غُبارش   فرونشست
  گَرد ِ   سُم ِ   خران ِ شما   نیز بگذرد

بادی که   در   زمانه   بسی   شمع ها   بکُشت
  هم   بر   چراغدان ِ   شما   نیز   بگذرد

زین کاروان سرای   بسی کاروان گذشت
  ناچار   کاروان ِ   شما   نیز بگذرد

ای مُفتَخَر   به   طالع ِ   مَسعودِ    خویشتن
  تاثیر ِ   اختران ِ   شما   نیز بگذرد

این   نوبت   از   کسان   به   شما   ناکسان   رسید
  نوبت   ز   ناکسان ِ   شما   نیز بگذرد

بیش از   دو   روز   بود   از   آن ِ   دگر کسان
  بعد   از   دو   روز   از   آن ِ   شما   نیز   بگذرد

بر   تیر ِ   جَورتان   ز   تحمّل   سپر کنیم
  تا سختی ِ   کمان ِ   شما   نیز   بگذرد

در   باغ    دولت ِ   دگران   بود   مدّتی 
  این گُل،   ز   گُلسِتان ِ   شما   نیز بگذرد

آبی ست   ایستاده   در   این   خانه   مال   و   جاه
  این   آب ِ   نارَوان ِ   شما   نیز   بگذرد

ای   تو   رَمِه   سَپُرده   به   چوپان ِ   گُرگ طبع
  این گُرگی ِ   شُبان ِ   شما   نیز   بگذرد

پیل ِ   فَنا   که   شاه ِ   بَقا   مات ِ   حُکم ِ   اوست
  هم   بر   پیادگان ِ   شما   نیز   بگذرد

ای   دوستان   خَوهَم   که   به   نیکی   دُعای ِ سِیف
  یک   روز   بر   زبان ِ   شما   نیز بگذرد

کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:48  توسط پرواز  | 

من ندارم سر ياس

 

من ندارم سر ياس ...

من ندارم سر ياس

با اميدی که مرا حوصله داد

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد

گل کو می آيد

گل کو می آيد خنده به لب

گل کو می آيد می دانم ،

با همه خيرگی باد که می اندازد

پنجه بر دامانش

روی باريکه ی راه ويران ،

گل کو می آيد

با همه دشمنی اين شب سرد

که خط بيخود اين جاده را

می کند زير عبايش پنهان

شب ندارد سر خواب ،

شاخ مايوس يکی پيچک خشک

پنجه بر شيشه ی در می سايد

من ندارم سر ياس ،

زير بی حوصلگيهای شب ، از دورادور

ضرب آهسته ی پاهای کسی می آيد ...

« شاملو »

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:16  توسط پرواز  | 

بای ذنب قتلت

نمی دونم چِمه؟! احساس می کنم دارم توی وان روغن خفه می شم٬ خیلی سعی کردم تغییری در این شرایط ایجاد کنم اما نمیشه! خیلی خوابم میاد اما نمی تونم بخوابم. میرم پای اینترنت که طبق معمول ببینم چه خبره اما انگار دستام نمی تونن تایپ کنن! بالاخره میرم تو فیس بوک (face book) ٬ یکی از بچه ها یه ویدیو پست کرده با عنوان شهادت خواهرم! با خودم میگم بازم این نامردا یکی رو کشتن ولی خب بذار ببینم! کلیک و آغاز تصویر " دست تو بگیر اینجا" چند نفری دارن سعی می کنن یکی رو نجات بدن٬ "ندا نرو نرو" چیزی نمی فهمم دوربین می چرخه و چهره زیبای دختری که بر زمین افتاده و چشماش به دوربین دوخته شده! میگم خب خدا رو شکر ظاهرا زنده است که ناگهان... بغض داره خفم می کنه تو چشمام اشک حلقه شده و تصویر رو تار می بینم. نمی دونم چرا این یکی خیلی روم تاثیر گذاشت در بهت غوطه ورم که تلفن زنگ می خوره یهو بخودم میام! الو الو؟ سلام و صدای بغض کرده یکی از دوستان که می گه " شهادت خواهرم رو دیدی؟ " و دوباره تلفن و " شهادت خواهرم رو دیدی؟ " تازه میفهمم چرا این همه مضطربم...

خواهر و برادر شهیدم راهت ادامه دارد

با امید روز های سبز آینده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:57  توسط پرواز  | 

مکرو و مکرالله و الله خیرالماکرین

به یاد دوستان از دست رفته ام در کوی دانشگاه و هموطنان شهیدم در راه احقاق حق و آزادی٬ فاتحه مع الصلوات...

ای حسین تو شاهد باش که مردمت بار دیگر آزاده بودند٬ بار دیگر مظلوم ولی پیروز...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:29  توسط پرواز  | 

...

خسته ام...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:38  توسط پرواز  | 

و اما فردا...

بالاخره داره فردا میشه! ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ ! مثل روز قبل از کنکور دلهره دارم، یه فنجون قهوه تلخ غلیظ خوردم ولی هنوز سرم یه کمی درد میکنه، کتابها رو تنها نگاه میکنم و فکرم یه جای دیگس. گفتم یه کمی شاملو بخونم شاید آروم شم ولی افاقه نکرد، آخ حتی یادم رفت تلفن بزنم ایران می خواستم با امین صحبت کنم طفلی خیلی سرش شلوغه. (اینجا کلی مطلب نوشتم که پاکشون کردم چون بوی قورمه سبزی و این حرفا می داد)

خلاصه جونم برات بگه که فردا میرم سفارت ایران تو اتاوا (Ottawa) واسه اینکه یه بار دیگه رای بدم! یه بار دیگه فکر کنم آخ جون دموکراسی و بعدش احساس حماقتی عمیق ! دیگه طوری شده که مردم واسه انتخاب رای نمیدنُ تنها میخوان اون یکی نشه! حالا هر کی شد و ۴ سال بعد و تکرار تلخ ماجرا و مایی که تحقییر و دروغ شنیدن و تزویر رو بعنوان بخشی از زندگیمون پذیرفتیم. خداییش دیگه همه بستوه اومدن! خب دیگه سرتون رو درد نمی آرم فقط امیدوارم وضع بهتره شه و ما بتونیم سرمونو بالا بگیریم و با افتخار بگیم ایرانی هستیم. نفت و سفره و سهامو و بهشت هم مال خودشون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:31  توسط پرواز  |